نوشته های با برچسب ‘بازگردانی’
پیرچنگی
انبیا را در درون هــم نغمه هاست
طالبان را زآن حیــاتِ بی بهاسـت
نشنود آن نغمه ها را گوشِ حــس
کز ستم ها گوشِ حس باشد نجس
نشنود نغمـــه پــری را آدمـــی
کو بُود زاســـرارِ پریـــان اَعجَمی
گرچه هم نغمه پری زین عالَمست
نغمه دل، برتر از هـــر دو دَمست
پیرمرد چنگ را زیر بغلش جا به جا کرد. کمی این پا و آن پا شد. از پرسه زدن خسته شده بود. اندیشید یکی دو کوچه دیگر را هم بگردد، شاید کسی او را صدا بزند. گرچه می دانست بیهوده است. دیگر کسی او را نمی خواست. چند روزی می شد که غذای درستی نخورده بود. آه در بساط نداشت. مانند طاعون گرفته ها، همه از او می گریختند. به یاد دوران خوش جوانی اش افتاد و بازار پر رونقش. شادی و جشنی نبود که بدون حضور او شکل بگیرد و مجلس بزم و طربی نبود که بدون او صفایی داشته باشد. حتی نفر ســوم جمع های دو نفره شده بود. چنگ او به همراه آوازش، دل از هر کس می ربود و بیقرارش مــی کرد. شهـــره عام و خاص بود. آهنـگ که می نواخت، همه را مسحور می کرد. خودش هم با آهنگش می رفت و در دنیایی دیگر سیر می کرد. بدون خستگی ساعتها می نواخت. با چنگش عشق می کرد. دنیایش چنگش بود. اگر نمی نواخت و نمی خواند، خودش قبل از همه از دلتنگی دق می کرد. شبنشینیها بدون او لطفی نداشت و جشنها بدون او بیرونق بود. با آهنگ و آوازش جانی تازه به دل مردگان می داد و آنها را زنده و شاداب می کرد. شهر بی او مرده ای متحرک بود. پیرمرد با مرور خاطراتش، دو سه کوچه دیگر را پیمود. توان راه رفتن نداشت. به سختی خود را روی زمین می کشید. چنگش هم سنگینی می کرد. کمی پشت خمیده اش را تکان داد. صدایی از آن بلند شد. انگار که صدای خرد شدن استخوانها بود. نه، دیگر گشتن فایده ای نداشت. خسته و نومید و دل شکسته و از همه جا رانده شده، آهی از دل برکشید و نگاهی به آسمان کرد: «خدایا جز تو کسی را ندارم. تو هفتاد سال به من عمر دادی و من همه را بیهوده در گناه صرف کردم و تو هیچ گاه در روزی را بر من نبستی. هفتاد سال به من لطف کردی و من در تمام این مدت از تو دور بودم و در معصیت غرق. حالا به سوی تو برگشته ام. امروز مهمان تو هستم و برای تو چنگ می زنم و از تو مزد می خواهم.»پیرمرد راهش را به سوی گورستان کج کرد. آن جا دیگر کسی مزاحمش نبود. کسی مسخره اش نمی کرد. دیگر کسی به او نمی گفت که صدایت مثلِ آوازِ خَرانِ پیر است. روی قبری نشست. نواخت و گریست. گریست و نواخت. آنقدر نواخت که از حال رفت. چنگ را زیر سرش گذاشت و همان جا به خواب رفت.
آن زمان خلیفه وقت مشغول کارهای روزانه بود. با دقت و وسواس به امور رسیدگی می کرد. مبادا حقی از کسی ضایع شود. تنش، از این که در حکومتش به کسی ستمی شود. می لرزید. سخت کار می کرد و کم می خوابید. ولی آن روز در ازدحام کارها، در میانه روز، احساس کرد پلک هایش سنگینی می کنند، به حدی که نمی توانست از بستن آنها جلوگیری کند و در مقابل خواب نابهنگام مقاومت کند. با خود گفت در این خواب باید حکمتی باشد و سر به بالین گذاشت و به زودی به خواب عمیقی فرو رفت. ندایی در خواب او را صدا زد: «ای خلیفه، هفتصد دینار از خزانه بردار و به گورستان شهر برو. در آن جا بنده ی خاصی از بندگان ماست، سلام ما را برسان و کیسه ی زر را به او ده. بگو خرج کند. هر وقت تمام شد دگر باره همین جا بیاید. که درِ روزی هم چنان بر او گشاده است. شتاب کن.»
خلیفه از هیبت آن صدا از خواب پرید و عزم انجام مأموریت کرد. کیسه ای زر از خزانه برگرفت و روانه ی گورستان شد. آن جا را تماماً گشت، جز پیرمردی ژنده پوش که بر قبری افتاده، کسی را ندید. دوباره گشت. هم چون شیری که در دشت به دنبال شکار می گردد. ابتدا تا انتهای گورستان را با شتاب دور زد. هیچ کس نبود به جز پیرمرد ژولیده ی خفته. با تعجب اندیشید که این بنده ی خاصِ خداست؟ حق گفت بنده ی شایسته و خوب ما آن جاست. پیرچنگی چگونه می تواند آن کس باشد؟ او سراپا معصیت است. مرد خدا که این گونه نیست. و برای سومین بار گوشه و کنار قبرستان را کاوید. کس دیگری نبود. گفت کسی از اسرار غیب آگاه نیست. دل روشن و پاک هر کجا ممکن است باشد. بالای سر پیرمرد زانو زد و نشست تا که بیدار شود. عطسه اش گرفت و پیرمرد از خواب پرید تا چشمش به خلیفه افتاد وحشت کرد و دست و پایش لرزیدن گرفت. در دل گفت: «خدایا من از تو کمک خواستم، تو برایم محتسب فرستادی؟» چنگ را برداشت و خواست فرار کند. خلیفه که رنگ پریده و شرمساری او را دیده گفت: «نترس». من از حق برایت مژده آورده ام. پیام دوستی و محبت. تو برای او نواختی، او هم برایت مزد فرستاده، من مأمورم که این دستمزد را به تو برسانم. بگیر و خرج کن و هر زمان که تمام شد دوباره به این جا بیا.» اشک در چشم پیرمرد جمع شد. ضربان قلبش شدت گرفت. جامه اش را درید و رو به آسمان کرد و سپس از شرمساری سر به زیر انداخت و گریست. چنگ را بر زمین زد و خُرد کرد و گفت: «تو مرا از خدا دور و گمراه کردی. هفتاد سال خون مرا خوردی و رو سیاهم کردی.» و دوباره سر به آسمان بلند کرد: «ای خدا تو رحم کن، اشتباه کردم. عمرم را با ستمگری بر خویش برباد دادم. هفتاد سال بیراهه رفتم. وای بر من که سرگرم نواختن بودم و از گذشتن کاروان عمر آگاهی نیافتم و از راه باز ماندم و به سوی تو قدمی برنداشتم. حالا به سوی تو برگشته ام. ببخش، ای که تو از من به من نزدیکتر بودی و من از تو دور، بر این پیر ناتوان و گمراه رحمتآور، که جز تو پناهی ندارد.» و سر بر زمین گذاشت و باز گریست. خلیفه او را به حال خود گذاشت، تا با خدایش راز و نیاز کند و رفت.
از نگاهی دیگر: در اینجا مراد از چنگ نسبت به توبه کنندگان، نفس اماره می شود، باید گفت آنچه بین خدا و بنده اش حجاب شده است، نفس است و رهزنی که راه طالب را می زند همان نفس می باشد… زیرا که این اُنانیّت من به واسطه مهجوری از آن موجود حقیقی است که دمبدم به من می رسد پس باید آن موجود حقیقی را ببینم تا منیت مجاز من فانی شود. یعنی برای اینکه این وجود عاریتی و این اَنانیّت اعتباری و موهوی من محو و فانی گردد. باید فقط او را ببینم و غیر او کسی را نخواهم دید.
«شرح کبیر آنقروی بر مثنوی، ترجمه دکتر عصمت ستارزاده»
نقد و بررسی- حمید مکارم
بسمه تعالی
«شرح درد اشتیاق» را با اشتیاق فراوان خواندم و از نثر زیبا و تصویرگری هنرمندانه اش لذت بردم. ضمناً به عقل ناقص بنده نکاتی چند رسید که تقدیم می گردد:
- طرح جلد: نیمه بالای صفحه خیلی سفید و خلوت به نظر می رسد.
خط نستعلیق را می توان به شکسته تبدیل کرد تا با فضای شعری متناسب تر باشد. . .
- مقدمه: هر کتابی نیازمند پیشگفتار یا مقدمه است که شامل چند بخش می تواند باشد.
- توضیحی درباره مثنوی معنوی و مولانا
- نگاهی به آثار مشابه که در توضیح و تفسیر مثنوی نگاشته شده
- هدف نویسنده از تولید اثر
- تشکر از همکارانی که در تهیه و چاپ آن سهیم بوده اند.
ضمناً باید نحوه انتخاب و ترتیب اشعار نیز توضیح داده شود چه بسا اگر ابتدای کتاب با شعر بول خر نبود بهتر بود.
- پاورقی: قاعدتاً برخی اصطلاحات عرفانی و تخصصی نیاز به توضیح دارد و همچنین ذکر منابع که جای آن در پاورقی خالی است.
- فهرست منابع قابل درج در آخر است.
- فهرست مطالب را معمولاً در ابتدا می آورند.
عبارت «از نگاهی دیگر» تا حدی مبهم و گنگ است. اگر تیتر گویاتری انتخاب شود بهتر است مثلاً «شرح لفظی حکایت» در مجموع چون اثر زیبنده و ارزنده ای است جا دارد ملاحظات فوق نیز در چاپ های آینده اگر صلاح است مد نظر قرار گیرد تا مخاطب را بیشتر اقناع و ارضا نماید.
به امید آثار وزین دیگر
حمید مکارم
۹۰/۲/۲۷
بازگردانی
به حکایت زیر توجه کنید:
شخصی شمشیری هندی برای کسی هدیه آورد و گفت: نوع این شمشیر هندی است، آن کس پرسید: شمشیر هندی چگونه شمشیری است؟ جواب داد: شمشیری است که به هر چه بزنی آن را به دو نیم می کند. آن شخص گفت: آن را بر همین سنگ ایستاده آزمایش کنیم. آنگاه شمشیر را بیرون آورد و به سنگ زد. شمشیر از وسط شکست. مرد پرسید: مگر تو نگفتی این شمشیر چنان خاصیتی دارد که بر هر چه زنی آن را به دو نیم می کند. آن شخص جواب داد اگر چه شمشیر هندی بود، سنگ از او هندی تر بود!
نوشته ی بالا بازگردانی حکایتی از «مقالات شمس» است. اصل حکایت را با هم می خوانیم:
آن یکی به یکی شمشیر هندی آورد و گفت این شمشیر هندی است، گفت تیغ هندی چه باشد. گفت: چنان باشد که بر هر چه زنی دو نیم کند. گفت: بر این سنگ که ایستاده ایم بیازماییم. شمشیر را برآورد و بر سنگ زد. شمشیر دو نیم شد. گفت که تو گفتی که شمشیر آن باشد به خاصیت که بر هر چه زنی دو نیم کند. گفت: اگر چه شمشیر هندی بود سنگ از او هندیتر بود.
(مقالات شمس، شمس تبریزی)
ازشکل حکایت و صورت بازگردانی شده آن در می یابیم که:
۱) مضمون حکایت به خوبی منتقل شده است.
۲) برخی از کاربردهای دستور تاریخی با توجه به دستور زبان امروز، معادل سازی شده است: به یکی←برای کسی از او←از آن
۳) به جای برخی از اصطلاحات دشوار یا کهنه، معادل هایی امروزی قرار داده شده است: تیغ← شمشیر برآورد←بیرون آورد
به این کار «بازگردانی» گفته می شود. بازگردانی در واقع، امروزی کردن شعر یا نثر است. مقصود از امروزی کردن نوشته های قدیم آن است که محتوا و پیام را به زبانی ساده و قابل فهم مطرح کنیم. پس نباید به تلخیص، شرح و تحلیل و تفسیر نوشته پرداخت. از تعبیرهای زیبای متن در حدی که با ذوق و شیوه های مطلوب امروز سازگار باشد، نیز نباید چشم پوشید، مثلاً این شعر معروف نیما را می توان چنین بازگردانی کرد:
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
«افسوس که تن ساق گل نازک آرایی (اندیشه و افکار شاعرانه ام) که آن را با تمام وجود، پرورده ام در برابر چشمانم می شکند.»
به نقل از کتاب زبان فارسی
سوم متوسطه